ღஜღ پارسا کوچولوی مـــــــا ღஜღ

برای پسرکم مینویسم تا بداند چه احساس شیرینی را تجربه کرده ام...

5 ساله شدن پارسا جونم

5 سالگیت مبارک نفسم نازنینم تماشای شفق در ماه زمستان،تماشای حضور لطیف توست در دل معطر هستی خدا را به خاطر خلقت وجودت پاکت سپاسگذارم و برای سالروز آغاز زندگی تو خوشبختی بیشتر آرزو می کنم... ...
14 دی 1394

خاطرات این چند وقت

4 سال و 7 ماه 15 روز... پسر خوب من سلام: چهاردهم تیر ماه چهار سال و نیمه شدی عزیزم. از تولد چهار سالگیت تا حالا اینقدر تغییر کردی که نمیدونم از کدومش برات بنویسم.این سن انگار سن بالندگی توعه. البته نمیدونم شرایط خونه چقدر به این بالندگی کمک کرده یا نه... بیشتر اوقات سرمستم ازین بزرگ شدن، ازین با هم بودن، ازینکه در گیریم چه کنیم که شرایط برای پسر گلمون مناسب تر باشه... ازینکه چی میخوای و ما باید چه کنیم! برای بهتر تربیت شدنت و آیندت...بماندکه در کنار این اتفاقاتی که تو زندگی و عملکرد ما در حال افتادنه شما داری خوب با ما همراهی میکنی. از اینکه به مرحله ای رسیدی که مدام میگی"من دیگه بزرگ شدم...
29 مرداد 1394

نوروز 1394 مبارک

شیشه عطر بهار ، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا ، همه جا آیت اوست ! ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن... ...
2 فروردين 1394

آخرین خاطرات سال 93

تو که باشی بس است … مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟ سلام دلیل بودنم... پسرم امروز بعد از چهار ماه دارم مینویسم. توی این مدت خیلی دلم برای دفتر خاطراتت تنگ شده بود.توی مدت ما اسباب کشی کردیم و از خونه ای که نزدیک آقاجون اینا بودیم بلند شدیم و اومدیم خونۀ خودمون. یه خونۀ بزرگتر و راحت از خونه قبلمون.اینجا خیلی احساس آرامش و راحتی میکنیم. هرچند که تنها تر شدیم ، چون خیلی به آقاجون اینا وابسته شده بودیمو تازه داشتیم به اونجا عادت میکردیم. حالا اینجا مدام تو دلتنگی میکنی و هر روز بهونشونو میگیری. ولی پسرم ما همدیگه رو داریم و چقدر قشنگ بعضی روزها و بعضی ساعتها میشی همصحبت مادر...س...
26 اسفند 1393

4 ساله شدن نفسم

چهارسال از همسایه بودن دیوار به دیوار به قلبم گذشت... از موسیقی زیبای نبضت و طنین شورانگیز نفست که در من زنده میکنه طعم شیرین زندگی رو... نگاهت میکنم و در زیبایی چشمات بزرگ شدنت رو مرور میکنم... مرور میکنم همۀ لحظاتی رو که در آغوش گرفتم و بوییدم و بوسیدمت رو... باز هم نگاهت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم چه زود بزرگ شدی جان من... چه زود گذشت روزهای بزرگ شدنت نازنین من... تو بزرگ شدی و من دلتنگ روزهای کودکیت... روزهایی که به جز آغوش من ماوایی نداشتی.روزها و شبهایی که با پدرت شادمانه لذت میبردیم از لحظه قد کشیدنت و چه شادمانه میخندیدی و هر ثانیه و هر لحظه خدا رو به خاطر این ...
25 اسفند 1393

خاطرات سفر شمال (مهر 93)

3 سال و 10 ماه و 6 روز... پارسای نازنین من: یک ماه و نیم از رفتنمون به مسافرت میگذره و من تازه امروز وقت کردم بشینم و خاطرات رو برات ثبت کنم.یک هفته بعد از مسافرتمون عروسی عمو جونت بود که به هممون خیلی خوش گذشت، واسه هردوشون آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم. 4 مهر ماه بود که همراه آقاجون و خاله و دایی اینا راهی سفر به رامسر شدیم. وای که چقدر شمال ایران زیباست از اول راه لذت بخش هست تا وقتی که میرسیم تازه اونجا هم برای خودش دنیایی داره. باورم نمیشد که تو خاطرات سال پیش هنوز توی ذهنت بود و از  اول راه مدام خاطرات سفر قبل رو یاد آوری میکردی. دل توی دلت نبود تا برسیم... بقیه در ...
21 آبان 1393

این روزهای پارسا کوچولو

3 سال و 8 ماه و  10 روز...   وسعت دوست داشتنت براي من ،همان بهشتی است كه گفتند زير پای مادران است.   مثل نفسی برايم ....مثل هوا ...مثل آب پس بدان ...اگر نبودی...نبودم ،  اگر نباشی.....نيستم  بی تو من....هيچم ، فرشته ی نازنینم...   مرد کوچک من: خیلی وقته نیومدم به دفتر خاطراتت سر بزنم نفسم. دلیلش رو خودم هم نمیدونم، شاید کمی بی حوصلگی و اسیر روزمرگی این دنیا شدنم باشه. اما هروقت که میام و شروع میکنم به نوشتن انگار جون تازه ای میگیرم. ساده میگذره روزهای قد کشیدنت دردونۀ من، ساده ا...
24 شهريور 1393

به بهانۀ سه سال و نیمگی

3 سال و 6 ماه... سه سال و   نیمگی یعنی بزرگ شدن مستقل شدن!سه سال و نیمگی یعنی آمادگی برای مهد   رفتن سه سال و نیمگی یعنی تمرین نه گفتن.یعنی   مخالفت کردن... سه سال و نیمگی یعنی اوج تخیل ! سه سال و نیمگی یعنی قلدر شدن!دعوا کردن  ...  سه سال و نیمگی فصل بازی های جمعی ! سه سال و نیمگی یعنی شیرین زبانی کردن،قصه   گفتن،شعر خواندن.حاضر جواب بودن !   پسرک نازنینم   سه سال و نیمگیت مبارک !   پسر شیرینم پارسا   جان : مدت هاست که میخوام بنویسم اما واقعا   نتونستم.حتی جملات تو ذهنم آماده بود اما این ...
13 تير 1393

روزانه های خوب ما

3 سال و 4 ماه و 22 روز... از تو یک نقاشی میکشم ... تورا با آن لبخند زیبایت... با آن چشمهای معصومت...     به دنیا کاری ندارم اما ، ماندگارترین اثر در وجود من    تویی .... تو... امروز بی‌ اختیار می‌‌نویسم...دلم تنگ شده برای نوشتن.... چه طولانی شده فاصله نوشتن هام.....دلم لک زده که ساعتها بنشینم وبرات بنویسم وهی ثبت موقتش کنم ....تاروزی روزگاری شاید منتشرشون کنم..... چند روزه که می خوام بنویسم ولی واقعا فرصت نمی شد نه اینکه وقت خالی نداشته باشم، به خاطر شرایطی که توش قرار دارم نمیشد بیام وبلاگ و با حوصله و سر فرصت بنویسم. ...
5 خرداد 1393

خاطرات این چند وقت

3 سال و 3 ماه و 22 روز... پسرم تا که تو هستی دو جهان در نظرم فردوس است.  نفسم سلام: مهربون مامان، توی سال جدید این اولین باری هست که دارم برات مینویسم. تا حالا این همه غیبت نداشتم. ولی خدا رو شکر دلیل هایی که واسه ننوشتم دارم دلیل های خوبیه. اول اینکه توی ایام عید مشغول عید دیدنی و دید و بازدید بودیم. امسال مسافرت نرفتیم و سعی کردیم توی تعطیلات از پارکها و جاهای تفریحی تهران استفاده کنیم. که خدا رو شکر بهمون خوش گذشت. دوم اینکه یه اتفاق خیلی خوب توی ماه فروردین افتاد و اون هم ازدواج عمو جونت بود. که مراحل خاستگاری و بله برون تا عقد خیلی سریع...
8 ارديبهشت 1393